نظری بر فیلم" خواننده"

 

   فیلم داستان کودکی است که حادثه ای 3 ماهه در دوران نوجوانی زندگی اش را تحت تاثیر قرار داد . آنجا که در پایان فیلم زن نویسنده به مرد گفت : او می دانسته در زندگی تو تاثیر خواهد داشت . پسرک بزرگ شد . اول زبان می خواند . بعد حقوق و این دو رشته که هر دو از علوم انسانی اند براستی علم زندگی هم هستند . گویا منظور و مقصود از این 2 علم تنها ربط داستان برای یافتن هلنا در دادگاه توسط پسرک نیست . پسری در خانوده ای پر جمعیت . پدری نسبتا پیر و مادری جوانتر . پسر ارشد که مهربانی مادر و توجه او را در کنار خود دارد جذب مهربانی هلنا می شود . شاید سئوال است که چرا ؟

    بعد از پایان دوران بیماری به او سر می زند . با زنی خشک و جدی مواجه می شود که اثری از آن زن مهربان در خود ندارد . دوباره سر می زند . اما این بار با نیتی دیگر شاید . آنگونه که هلنا به او می گوید : برای همین دوباره آمدی! . فرآیند تجربه اول آنهم در سن بلوغ شکل می گیرد . حساس ترین و خاص ترین و اثرگذارترین حالتی که می توانست رخ دهد . اما مشکلی هست زن می داند چه می کند  اما پسرک از تحولات روحی اش خبر دار نیست . زمان کوتاه است اما عمق بسیار . چند باری هم اعتراض می کند ( خصلت جوانی و سرکشی) اما زود تسلیم می شود . حتی می گوید بدون تو نمی توانم زنده بمانم . البته که راست می گفت اما نه در واقع بلکه در باورهایش . جوانک از هم سن و سالهایش فاصله گرفت . حتی از خانواده . هلنا تمام زندگی او بود . هلنا ! زن عجیبی بود . مثل همه زنها . اما یک نکته برجسته در وجود او بود که در بین خیلی از انسانها مشترک است . آن هم ترس است. ‌ترس از ندانستن . سهم او از ترسهای دنیا همین است . حتی آنجا که به پسرک می گوید هیچ کس نمی تواند مرا اذیت کند تاکیدی بر این ادعا است . نکته این رابطه آن بود که زن معامله کرد . برای پنهان کردن ترس هایش . او می خواند و گویی با خواندنش تاری را در وجود زن می نواخت . پسرک اما در رویا بود . رویای ساختن زندگی خوب برای هلنا و ... . شاید از این جنبه نتوان نقطه اشتراک مشخصی بین 2 دنیا یافت . اما زن رفت . پسرک هم فراموش کرد . اما نه رفتن همیشگی بود نه فراموشی .

    پسرک دانشجوی حقوق است . زن محکوم دادگاه . بخاطر جنایتهایش . نکته جالب دیگر اینکه برای زنی به ظاهر آرام با شغلی روتین و ساده چطور فرصتی برای پیوستن به اس اس پدید می آید .جز امکان و بودن ترس کنار او .  او چنین قابلیتی برای جنایت داشته است ؟  نکته دیگر آنجاست که وقتی می توانست برای تبرئه شدن بگوید که بی سواد است اما باز این کار را نکرد . ترسی به این بزرگی . انگار هرچه ترس بزرگتر است هزینه های آن بیشتر است . اما سئوال دیگری که پاسخ آن را نیافتم آن است که چرا پسرک با اینکه موضوع را فهمید و به استاد هم گفت برای نجات او کاری نکرد ؟ چرا به دیدن او هم نرفت ؟

   شاید صحبتهای قاضی و دوستش در کلاس او را از همراهی زنی که با او بوده بر حذر داشت . حتی رابطه ای که با همکلاسی اش ایجاد کرد برای فرار از این واقعیت بوده است ؟ او بزرگتر شده است . شاید ریسک هایش هم متناسب شده اند ؟ شاید فهمیده که شیفتگی او عشق نبوده ؟ آنجا که در تور 2 روزه می گوید روح انسان را تنها عشق کامل می کند . او اما امروز وکیلی است که لااقل زندگی زناشویی خوبی ندارد . با زنان دیگر رابطه دارد اما حوصله هیچ کدام را هم ندارد . وقتی به شهر خود بازمی گردد و با کتابها مواجه می شود دوباره خاطرات زنده می شوند و در یک ابتکار جالب کتابها را ضبط می کند و برای هلنا می فرستد . چرا به دیدن او نرفت ؟ گویی او هلنای جدید را قبول نداشت اما از هلنای دوران نوجوانی هم نمی توانست جدا شود . نکته تامل برانگیز دادگاه آنجا بود که هلنا ترسش از ندانستن را با خود داشت . اینبار زندانیان جوان برای او کتاب می خواندند . خاطرات گویی هیچ وقت از انسان جدا نمی شود . به خصوص خاطراتی که ناگهان و در اوج به پایان می رسند . حتی با آگاهی از واقعیتها و تغییرات پس از آن باز هم گویی ذهن قادر نیست این روال واقعی را بپذیرد و هنوز مایل است روندها را چون گذشته باور کند . مرد به نامه ها جواب نمی داد ؟ چرا‌؟ چون نامه فقط تمرین نوشتن بود نه نشانه ای از تغییر در فکر و باورها .

    اما اینبار گویی این 2 به عشق نزدیکترند . انجا که او برای هلنا با عشق می خواند و هلنا هم در جرقه ای به آموختن می پردازد و براین ترس همیشگی فائق می آید . گویی عشق هم از جنس حقیقت است که انسان نمی تواند هیچگاه آن را در آغوش بکشد . تنها می تواند به آن نزدیک شود . انگار این بار این 2 به عشق نزدیک ترند . مکالمه زندان البته مکالمه فوق العاده است . از هلنا می پرسد آیا به گذشته فکر می کنی ؟ او می گوید به تو ؟ می گوید نه به کارهایت . او می گوید هیچگاه فکر نمی کنم. می گوید فکر می کردم با خواندن  فکرهایت هم تغییر کرده است ؟ اما می بینم که تنها توانسته ای بخوانی ؟ ترس او از بی سوادی نبود . ترس واقعی از ندانستن بود . ندانستی که هنوز با توانایی برای خواندن باقی بود . او در روزهای پایانی وارد مرحله بعد شد . مرحله تسلط بر ترس از ندانستن . اما نمی دانم چرا ادامه نداد‌؟ ترس بزرگ بود یا امیدی نداشت ؟ یا شاید فرصتی و انگیزه ای ؟‌ پا بر کتابی گذاشت که همه عمر از آن می ترسید . از کتاب نمی ترسید از ندانستن می ترسید . پا بر کتاب گذاشتن گویی بدان معنی است که مرحله ای را پشت سر گذاشته است .

    اما پولی که جمع کرده بود برای انسانهایی خرج شد که گرفتار چنین ترسی بودند . اما نکته ظریف دیگر آرزوی او بود . آرزو داشت خوانده شود . آرزویش تحقق یافت . خوانده شد برای دختر مرد . برای ما و برای انجمن مبارزه با بی سوادی .

    فیلم داستان انسان و ترسهایش بود . ترسهایی که هرچه بزرگترند هزینه هایش بیشترند . داستان عشق و کمکی که عشق به رهایی از ترسها می کند . داستان و حدیث خاطره ها . خاطرهایی که گویی تازه تر از امروزند . نکته مهم پایانی اینکه روزی بدنش را برای غلبه بر این ترس هزینه کرد و پسرک را چنین تحت تاثیر قرار داد . روزی محافظ شد برای پنهان کردن ترس و جان انسانهای دیگر را فدای این ترسش کرد . اما شگفت آنکه همان پسر کمک کرد تا خواندن بیاموزد و همان زنی که جانش را به خطر انداخته بود وسیله ای شد تا او خوانده شود .