فرانکی و جانی

 

     فیلم "فرانکی و جانی" فیلمی ساده و با یک خط روایتی آرام و بدون پیچیدگی بود . داستان مرد و زنی که در یک جامعه مدرن عشق را جستجو می کنند . داستان، داستان تنهایی انسان است در عصر جدید . جانی مردی متاهل دارای 2 فرزند که به خاطر اشتباهی به زندان افتاده است . او که همه چیزش را از دست داده است در زندان بر اثر مطالعه و معاشرت با مردی که صحبت دقیقی از آن به میان نمی آید تولدی دوباره می یابد . پس از آزادی از زندان به دنبال کار می گردد و در همان رستورانی که فرانکی در آن مشغول به کار است کار پیدا می کند  . روزهای اول این دو توجهی به هم نشان می دهند اما کم کم گویی نشانه هایی از علاقه میان آن دو پیدا می شود . اما فرانکی زنی است  آرام و حساس  که در پشت چشمان چرخانش که نشان تیزهوشی او نیز دارد رویدادهای اطرافش را رصد می کند . اما بدان اعتماد ندارد و هیچ گاه با آنها همراه نمی شود . او هم در رستوران گارسون است . داستان از این پس این دو خط موازی را به هم می رساند و داستان یک عشق شکل می گیرد . شاید فرایند اعتماد فرانکی و تلاش جانی محور داستان باشد . یکی عقلانی دیگری شهودی .

     فرانکی هر شب کنار پنجره می ایستد و چند تصویر مشخص را تماشا می کند . مردی که مدام زنش را می زند . مردی که مدام در آغوش همسر است ! و پیرزن و پیر مردی که زندگی آرام و یکنواختی دارند . فرانکی زنی تنها است که تنها با دوستان رستوران و دو دوست ... خود معاشرت دارد . از سوی دیگر جانی که با آروزهایی تازه پا به شهری بزرگ گذاشته است پر از امید و تحرک است . تصویر جالبی پس از آزادی او از زندان وجود دارد . جایی که پسرک از مردمی که وارد شهر می شوند می خواهد که خود را به آغوش مسیحیت بیاندازند تا از شر این همه فساد رها شوند زنی از راه می رسد و از بلند گوی او نامی را صدا می زند . شاید جانی می خواهد روایت کند که شاید عشق است که راه گریز از این همه فساد و تباهی را نشان می شد . همانگونه که مسیحیت هم شاید تنها یک راه باشد .

     جانی در این شهر تنها گاهی به خیابانها هم سر می زند!. اما آنچه طلب می کند برای تنها نبودن است . در رستوران هم با یک نگاه با یکی از همکاران هم بستر می شود اما می داند یا به تعبیری می فهمد که او گمشده اش نیست . همکارش به او می گوید ما هر دو تنها هستیم درسته که عاشقانه نیست اما می شه کنار هم باشیم .  اما گویی جانی این نگاه را قبول ندارد .

    اما فرآیند به وجود آمدن علاقه بین جانی و فرانکی در حال شکل گیری است . دیالوگی که پس از حضور جانی در مراسم تدفین همکاری که تنها یک روز او را دیده بود بسیار جالب بود . آنجا که صحبت از همدردی می شد . فرانکی نمی توانست بپذیرد که می توان با کسی که او را نمی شناسیم همدردی کنیم . جانی اما بر خلاف او می گفت قلب گاهی ارتعاشاتی داره که لازم نیست شناختی در پی آن باشد . این مفهوم البته در رابطه آنها هم به خوبی نمایان است . فرانکی مدعی است که اگر شناخت نباشه دوست داشتن تنها یک حرفه مزخرفه . اما جانی گویی از دریچه شهودش می گفت که نه شاید یکجور الهامه . الهامه که تو رو نگه می داره و تمام رفتارهات رو توجیه می کنه . البته شاید هردوی آنها است . فرانکی در طول داستان جانی را می شناسد . جانی هم فرصت دارد تا با راهنمایی شهودش عشق را در دلش بپروراند . این شهود به قدری قوی است که به مرحله یقین رسیده است . جایی در باشگاه سخن از آن می راند که چاره ای نداریم که این عشق را تحقق ببخشیم . گویی در جایگاه یک پیامبر نشسته است . تجربه ای از وحی دارد . او از فرصتها صحبت می کند . از مرحله پذیرش گذشته و نگران روزهایی است که در تنهایی سر می شوند .

     فرانکی عشق بدون شناخت را غیر ممکن می داند  . حرف جالبی می زند و می گوید هر وقت ما ناراحتیم شما آن را به دوره ای از کودکی ربط می دهید در حالیکه در زنانگی ما اتفاقی افتاده . او دوست دارد معلم باشد اما درس نخوانده است . بر همین اساس او دوست دارد همه چیز را تعریف کند و برای هر چیز اسمی بنهد . اما جانی گویی فیلسوفی است که فلسفه اش عشق است . فرانکی از ضعف هاش آگاه است و حرفهای جانی را گاهی به رخ کشیدن آنها تلقی می کند. در حالی که جانی سعی دارد آن ها را کم اهمیت جلوه دهد و به حقیقت عشق توجه نشان دهد . در جایی فرانکی به او می گوید تو تنها مشغول ابراز احساسات خودی و کاری جز این نداری.

     بارها در فیلم می بینیم که جانی می گوید تو باید با حقیقت روبرو شوی . هیچ راهی نیست . باید وصل شویم . واقعا نگاه عمیقی دارد . او به فرانکی می گوید من هرچه از دنیا می خواهم در این اتقاقه . او می گوید از میلیونها انتخاب که داریم همین یکی را بر گزیده ایم  . آنجا که به گوینده رادیو می گوید این یک رابطه کامل و باید ادامه پیدا کنه انگار هیچ رسالتی رو جز ادامه این عشق برای خود متصور نیست .

     پایان فیلم اما مشخص کننده وحشت های یک زن است . وحشتی که حتی از وحشت تنهایی بزرگتر است . آنجا که معلوم می شود فرانکی کتک می خورده و بچه اش را از دست داده . جانی می گوید نمی توانم خاطرات بد را حذف کنم اما وقتی بدی بیاید کنارت خواهم بود . فرانکی خسته است از کارهایش ، از ترسیدن ، از تنهایی .  گویی ترس از تنهایی را نیز عشق چاره است .

      سکانس آخر پنجره ای است که فرانکی می گشاید . همان پنجره ای که تا دیروز تنها پشت آن نظاره گر رویدادها بود اما امروز خودش سوژه است . امروز به برکت عشقی که یافته اعتماد می کند . پنجره را می گشاید و با افتخار به بیرون نگاه می اندازد . نکته پایانی اینکه تنهایی مشکل امروز انسان مدرن است . انسان مدرن برای جلوگیری از آفتهای عشق آن را تکه تکه کرده است . سخت افزار و نرم افزار آن را جدا کرده و برای هر کدام چند نفر پیدا کرده اما از ترس ها یش رها نشده است . عشق ویرانگر را درمان کرده اما دیگر دردهای انسانی را التیامی نیافته است. اما عکس این فیلم هم بی نظیر است . گویا 2 ساعت فیلم در یک تصویر خلاصه و فشرده شده است . جانی به فرانکی می نگرد و فرانکی به بیرون . شاید دریچه است تا ما قادر باشیم به حقیقت عشق آنها نظری بیافکنیم . عکسی است که نمی توان در مورد آن حرف زد اما می توان برداشتهای عمیقی از آن به دست داد .