نمی دانم کجای قصه هستم

کجای بازی لب بسته هستم

 

نمی دانم خدایا این دل تنگ

چرا شد در دلم یک تکه ای سنگ

 

نمی دانم چرا این چرخ گردون

غمم را می کند یکباره افزون

 

نمی دانم چه رازی در نهان است

که سهمم ناله و درد و فغان است

 

نمی دانم کجا ، کی گیردم دست

که این پایم کنون در گل بماندست

 

نمی دانم چه گویم از فراقش

که یکباره نبندد کوله بارش

 

نمی دانم هوایش در سرم هست ؟

سرم را در هوایش رهبری هست ؟

 

نمی دانم چرا آرام و خاموش

شدم من پیکری بی جان و بی هوش

 

نمی دانم لبم را صحبتی هست

میان مردمان هم صحبتی هست

 

نمی دانم تو باید گیریم دست

مرا جز تو امیدی هم مگر هست ؟

 

 کم بهره از احساس و فن اما خود سروده