باز من ماندم و این جام تهی

مستی و غفلت و این رسوایی

 

همچو آن عشق که با حسرت و درد

بی سرانجام شد آن خانه سرد

 

روی ویرانه این یاد کبود

دست تاراج زمان نقش نمود

 

دلم این خسته آزرده مست

کوله بار سفری دیگر بست

 

وای بر من که چه دیوانه بدم

عاشق آن همه افسانه بدم

 

کر شدم زآن همه نیرنگ و فریب

گم شدم باز در این شهر غریب

 

اشک چون سیل که بر دیده نشست

گویی آن گوهر یکدانه شکست

 

چونکه خاموش شد این دل زبیان

آمد از دور ندایی به زبان

 

هان پسر عشق حقیقی بطلب

ذکر آن یار مینداز ز لب

 

شب سروده ای در طلب عشق حقیقی