به نام خداوند مهر و دوستی

 

مادر مهربانم

سلام

     دست نوشته ات که گویا دل نوشته است به دستم رسید . اما آن زمان که با خواندنش گریستم گویا دل نوشته بر دل نشسته بود . چه ابتکار جالبی بود نامه نوشتن . گویا دیدن و شنیدن هیچ گاه جای خواندن و خوانده شدن را نمی گیرد . وقتی می نویسیم گویا برآیند همه فکرها ، احساسات ، درد و رنج ها و البته شادیها در صفحه ای سفید ماندگار می شوند . ازآن مهمتر اینکه نامه گویا دست نوشته ای است اختصاصی تنها برای من . یعنی همه آنچه برشمردم برای من بوده و چه حس عجیب و دوست داشتنی است این تک بودن . تنها مخاطب مادر بودن . تنها دل پریشانی او بودن . تنها فکر و احساس او بودن . اما چه متناقض ، وقتی این حس تک بودن با حس آزار مادر همنشین می شود . آن زمان که مادر غم دارد . آن زمان که مادر راضی نیست . آن گاه که او دلگیر است . خواستن آن و نخواستن این .

مادرم !

    بچه ها بزرگ می شوند . قد می کشند . اما تنها تعدادی از آنها تغییر می کنند . من هم قد کشیدم و البته تغییر بسیار کردم . شاید این میل من به تغییر زمزمه تو بود آن زمان که درد بشر را سکون در گوشم زمزمه می کردی . آن روز که کوچم دادی تا تغییر ، رشدم را رقم زند . من فهمیدم این از خود گذشتگی را . تلاش کردم تا تغییرات که زمینه رشد است جبران بخشی از این از خودگذشتگی را رقم زند . اما تغییر ، راه و بی راه بسیار داشت و دارد . بی مرشد و رهبر این مسیرها را طی کردن البته زمان و رنج بسیار می خواهد . چه اینکه گاهی در دام غیر هم می افتی و برای رهیدن تلاش می کنی تا برای رسیدن . اما همین بس که تغییر دمار از روزگار آدم در می آورد . انسان جدید می آفریند . احساس جدید ، فکر جدید و زندگی جدید . اما ریشه ها گویا هنوز از منبع فطرت و فرهنگ و خانواده تغذیه می کنند . مادر اما، خاک این ریشه است . دانه ای که تو در وجودت پرورش دادی امروز نهالی است که ریشه در تو دارد هنوز . سر به آسمان و چشم به آینده ، می روید و می جوشد اما با تکیه بر تو . اگر نبود این پایگاه محکم عاطفی ، خاک مصنوعی بسیارند و احتمال خشکیدن در این خاکها بسیار بیشتر . سرسبزی از آن توست . آن زمان که خاک شدن را بر گزیدی تا دانه ها در شورزار پراکنده نگردند . آن زمان که برای جوانه ای کوچک همه دنیا بودی . که اگر نبودی جوانه ای نبود . من جوانه دیروزم ، امروز نهال نام دارم ، شاید فردا درخت بنامندم . شاخه هایم به هر سو روانند اما ریشه هایم در تو . هنوز هم سیرابند از محبت و بودنت . هر صاحبنظری که نهال نو رسم را دید گفت عجب خاکی بهشتی است این مادر . شاید این خاک شدن دلیل خاک شدن بهشت است زیر پای تو .نمی دانم !  درخت فردا ریشه هایش عمیق ترند و این یعنی نیاز بیشتر به تو. اما درخت را هیچگاه ریشه عیان نیست . ساقه و شاخه است که معیار قضاوت است .  اما ساقه و شاخه پر بار را ریشه ای هم سان لازم است که در عمق وجودت گسترده شده . پس نیاز جوانه کجا، نیاز نهال کجا نیاز درخت کجا ؟

مادرم !

   امروز همه ما به وجود تو نیازمندیم . اما به اشکال مختلف . همه ما در تو ریشه داریم . البته می پذیرم که وقتی خیالمان از ریشه راحت است به آن توجه نداریم و فقط در فکر شاخه دواندنیم . اما ما هستیم چون تو هستی . در نامه های بعد از اثرات دوریت می نویسم و البته از تغییراتم در حوزه های مختلف وجودی ام . باز هم برایم بنویس . حتی چند خط . دوستت دارم .

 

               همان پسر کوچک دیروز ، جوان امروز و شاید مرد فردا