خلوت خالی و خاموش تو را

به که گویم که شده بار مرا

 

خنده و ناز و تمنای تو را

در ربود این فلک دهر مرا

 

شوق و شور و شرر جان تو را

من چه گویم که دهند باز مرا

 

روح آزاده و مغرور تو را

آن که در بند کند جان مرا

 

قلب دریایی و پر نور تو را

نشود ظلمت و مرداب مرا

 

رنج غمناکی و اندوه تو را

گر ستاند بکند شاد مرا

 

ناله و سوز نهانی تو را

می کند ریشه و بنیاد مرا

 

آنکه داده ثمر عشق تو را

خود نگه دارد از این حال مرا

 

خود سروده ای در شبانه های دلتنگی