ناگهان من در پی اش حیران شدم

ناگهان خالی ز هر نقصان شدم

ناگهان گمگشته هجران شدم

همچو ماهی غرق این طوفان شدم

ناگهان دل یاد آن کاشانه کرد

این تن رنجور را بی خانه کرد

ناگهان تاس قمار انداخت وی

من چو دیگر مهرها در تخت وی

ناگهان لب تشنه را سیراب کرد 

چشم خواب آلوده را  بی تاب کرد

ناگهان این دل دچار و مست شد

قرعه بر نامش زدند و هست شد

ناگهان تنها شد از نامردمان

ره نمودنش  میان عاشقان 

ناگهان تقدیر را تعبیر شد

 داستان او چنین تحریر شد  

ناگهان پیغام دادش از سروش

این دم کوته  بگیر و بر خروش

آن وصالی را که وعده کرده دوست

خود حقیقت شرح حال نام اوست  

خود سروده