باید از عشق بگویم هر دم

باید از مهر برویم در دم

 

باید از درد بنالم همه شب

باید از گفت ببندم من لب

 

باید از شکوه کنم دل خالی

باید از خواجه زنم من فالی

 

باید از خلق کشم من دامن

باید از مکر شوم من ایمن

 

باید از چشمه برهان نوشم

باید از جهل به ایمان کوشم

 

باید از راحتی ام دست کشم

باید از حب جهان رخت کشم

 

باید از نور دهم من پیغام

باید از شعر زدایم ایهام

 

باید از از ذوق بجوشم هر بار

باید از شوق شوم من پربار

 

 

باید از طالب و مطلوب رهم

باید از جا به یکباره جهم

 

باید از لطف همه خانه شوم

باید از خود همه ویرانه شوم

 

باید از رنج بشر رنج کشم

باید از فکر و بدن کار کشم

 

باید از خاک به افلاک شوم

باید از زشتی و فقر پاک شوم

 

باید از من به خدا ره پویم

باید از پیر مغان ره جویم

 

شعری در آستانه پرواز به تهران