از در درآمد و از خودبرون شدم

چون لاله پیش قدش سرنگون شدم

 

بر من نظرفکند چو آفتاب صبحگاه

من همچو غنچه ای  همه تن بارور شدم

 

بر من سلام کرد چو کریمی ز خوان فیض

من مات روی مهش بی زبان شدم

 

دستی کشید از سر لطف و عنایتی

چون کیمیاگری همه از او زر شدم

 

گفت از کمال و معجزه عشق بی حساب

فارغ زبود و نبود جهان شدم

 

بشکفت سینه پر رمز و راز خود

محرمترین طبیب دل بی قرار شدم

 

گفت از رقیب و جور زمان و فسون یار

از داغ غیرتش همه تن شعله ور شدم

 

بر دوش خود بفکند زلف عنبرین

مدهوش آن همه صنع خدا شدم

 

می خواند درد دلم یک به یک به چشم

من در میان دو بازوش گم شدم

 

دادم امید وصل و سرانجام بهترین

از مژده نگار من عاشق ترین شدم

 

خود سروده ای به بهانه  دیدار آشنا