ناگهان

ناگهان من در پی اش حیران شدم

ناگهان خالی ز هر نقصان شدم

ناگهان گمگشته هجران شدم

همچو ماهی غرق این طوفان شدم

ناگهان دل یاد آن کاشانه کرد

این تن رنجور را بی خانه کرد

ناگهان تاس قمار انداخت وی

من چو دیگر مهرها در تخت وی

ناگهان لب تشنه را سیراب کرد 

چشم خواب آلوده را  بی تاب کرد

ناگهان این دل دچار و مست شد

قرعه بر نامش زدند و هست شد

ناگهان تنها شد از نامردمان

ره نمودنش  میان عاشقان 

ناگهان تقدیر را تعبیر شد

 داستان او چنین تحریر شد  

ناگهان پیغام دادش از سروش

این دم کوته  بگیر و بر خروش

آن وصالی را که وعده کرده دوست

خود حقیقت شرح حال نام اوست  

خود سروده

/ 3 نظر / 13 بازدید
خاطرات کاغذی

شعر قشنگی بود... موفق باشی... ناگهان لب تشنه را سیراب کرد......

الی

اگر از خودتان بود خیلی زیبا بود . مرسی !

ناگهان تقدیر را تعبیر شد ....... هم شعرهای خودت قشنگ و هم بقیه شعرها لطفا نام شاعر رو هم بنویس / ممنون